تبليغاتX
"یک نفس زندگی"


"یک نفس زندگی"

بوی عیدی بوی سیب

بوی کاغذ رنگی

بوی ...

بوی پول هایی که خبری نیست عیدی داده شود!

بوی آجیل-شیرینی-به به!

میمونی نه ببخشید مهمونی  ...

 

بگذریم

سال نوی خوب و قشنگی داشته باشید

 

نوشته شده در جمعه 26 اسفند1390ساعت 18:56 توسط sahel| |

چه تنور داغی!

عجب رقابتی..

یاد یکی از اساتید بخیر که می گفت تصمیم گیری زمانی معنا داره که چند گزینه ی مختلف روبروت باشه

 وباز یاد یه استاد دیگه بخیر که می گفت بعضیا هوش تخرخر!شان بالاست

یعنی خرپنداری دیگران(با عرض معذرت)

یه حزب بیشتر نیست اونم اصول گرا حالا ما را چی فرض کردند که اومدن تقسیم بندی کردن به چند گر.ه که بگن رقابت ایجاد شه..

چه مجلسی بشه مجلس نهم !

یکدست یکدست.. 

 

نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 11:18 توسط sahel| |

فصل

فصل سرد امتحانات!

نمی دونم این ترم آخریه نفسم دیگه بالا نمیاد

خسته شدم..

 

از استادا گله دارم

از کتابا

و بیشتر از همه

از

خ

و

د

م..!

نوشته شده در سه شنبه 6 دی1390ساعت 14:58 توسط sahel| |

باز حدیث

عطش

خون

شرم

.

.

بگذار روایتی دیگر کنیم

آب

زندگی

و

ع

ش

ق...

نوشته شده در چهارشنبه 9 آذر1390ساعت 15:17 توسط sahel| |

به نام..

به نام

آفریدگار اعلای علی دوست!

 

دستم را بر دستان پرمهرت می نهم

و این گونه با تو عهد می بندم

غدیر خم را غدیرخونین نخواهم کرد

 

و عاشورا در راه است..

 

نوشته شده در چهارشنبه 25 آبان1390ساعت 13:38 توسط sahel| |

دوباره زخم های دلم سر باز می کند

و باز ضجه های بی قرار..

 

آسمان آسمان اشک ریخته ام

و

زمین زمین خاک خورده ام

 

انگار تمامی ندارد

 

ای نگاه طاقت فرسای من

بنشین

بنشین

باز هم به انتظار...

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 10:45 توسط sahel| |

سلام!

می دونم خیلی دیر کردم!..

ولی اونقدر درگیر شدم که اصلا نوشتن یادم رفت!

بی خیال

برگشتیم

.

.

نوشته شده در شنبه 30 مهر1390ساعت 10:41 توسط sahel| |

اما

کاش می ماندم

گرچه

نیستم

و من جا مانده ام..

نوشته شده در شنبه 15 مرداد1390ساعت 10:40 توسط sahel| |

س ل ا م

سلامی با تبسمی شیرین

عیدتون مبارک

 

چند وقتی نیستم

قراره مهمان آسمان باشم..

خ د ا ح ا ف ظ ..

خداحافظ

نوشته شده در یکشنبه 26 تیر1390ساعت 19:49 توسط sahel| |

ساعت 4 صبح:بیییییدار باشششششش!.!

از خواب بلند شدم، هنوز اذان را نگفته بودند.

 

دست و صورتم را شستم و از سرازیری حیاط رفتم پائین و

از سربالایی اون طرف حیاط رفتم بالا تا رسیدم به خونه ی کاهگلی.

هوا سرد بود و موهای دستام سیخ سیخ شد.

 

دو تشت بزرگ یکی برای خواهرم و یکی برای مارال و تشت کوچیک تر مال من.

زانوهامو می زدم زمین تا مسلط تر کارکنم.

اول نمک را تو آب حل می کردم و چون دستام از سردی هوا زخم بود و نمک بر زخم...

بعد نوبت به حل کردن مایه ی خمیر تو آب می شد.

مامانم شروع می کرد و آرد را آروم آروم می ریخت روی آب و ما خمیر درست می کردیم.

با این که دستام کوچیک بود اما نگاه مشوق مادرم به من جون می داد تا با لذت و قدرت!

کار کنم و از این کارم همه تحسینم می کردن.

 

ساعت 5صبح،صدای اذان اتمام کار ما را هم نوید می داد البته اتمام مرحله ی اول کار!

بعد نماز یکی دو ساعت می خوابیدم.

تو این فاصله مامان و مادربزرگم چوب و تاپاله ها را تو تنور می ریختند و

 آتیش را آماده می کردن.

می اومدم تو ایوان نان پزی،هر دفعه گودی تنور را خوب نگاه می کردم خیلی گود بود.

اول ها چونه می گرفتم، چقدر اسکول بازی در آوردم تا تونستم یادش بگیرم!

تو مراحل بعدی با وردانه چونه ها باز کردم،همیشه آرزو داشتم

به مرحله مامان می رسیدم

که دستاشو تو حلق تنور می برد و تاپ تاپ این خمیر ها را می زد به دیوارش.

دستاش خیلی می سوخت و هرم تنور صورتش را برافروخته می کرد.

وتا ظهر کار ما ادامه داشت.

 

عجب بویی داشت نان تازه،به رسم همیشگی روستا

قسمتی از نان ها را به همسایه ها می دادیم تا مدیون نشیم.

راستی من هیچ وقت به مرحله آخر نرسیدم!

 

ی ا د ش

ب خ ی ر . . . 

 

نوشته شده در پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 20:19 توسط sahel| |

Design By : Night Melody